تبليغاتX
تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

پاييز در من جاري است. باد تند و سرد پاييزي چنان عاشقم كرده است كه هستي ام را به رايگان به دستانش سپرده ام. در ميان باد و باران عريان نشسته ام. احساس سبكي در تمام تنم جاري است.

روزگاري برگ ها ميهمان دستانم بودند، تا به حدي به حضورشان انس گرفته بودم كه گمانم بود بخشي از من هستند اما پاييز عاشقم كرد. پاييز يادم داد كه برگ ها آمده اند تا فرش پاي عابران شوند. آمده اند كه با خش خش  خود نواي تكرار عالم را وارونه كنند.

اول پاييز هنوز بوي زندگي جاري است اما آذر بر همه باورها آتش مي زند و يكباره به خودت مي آيي و مي بيني چوبي خشك و بي ادعا شده اي كه بايد انتخاب كني.

راه مي خواند بايد به دل رجوع كرد. چه نجوا ميكني دل؟! با خودت روراست باش دلتنگ بهاري؟ دلتنگ ميهماني برگ ها و رقص و آواز و عشق بازي مرغاني؟يا كه دلتنگ عبوري؟ شانه هايت تشنه ي بار است يا آواز رهايي مي خواند؟

تو مختاري . هميشه مختاري. اين يعني عشق.

خودت بخوان. خودت قضاوت كن. خودت حكم كن

شانه هايم را لمس ميكنم و دستان عريانم را كه بي باري آن ها را به سمت آسمان بلند كرده است. اين رسوايي را دوست دارم. ديگر نمي خواهم پشت زندگي پنهان شوم. شانه هايم خسته است و شهر بسيار سرد

به چشمان هر عابري كه مي نگرم اشتياق آتش بيداد مي كند.

انتخاب مي كنم.........  انتخاب مي كنم كه چوبي خشك و سوزان باشم براي دستان يخ زده كودك ترسان

انتخاب مي كنم......... انتخاب مي كنم كه گرما باشم براي تن فرسوده ي پيرمردي كه جواني اش را افسوس مي خواند.

تشنه ي بهار زياد است . درختان اين شهر همه در طلب اند و هنوز اميد و انگيزه براي چرخه ي زايش و مرگ دارند اما گرما در شهر نيست . نور نيست

دلم براي خورشيد تنگ است . هميشه دلتنگ خورشيدم

ديروز عابري پاي دلم نشسته بود و مي ستود خداي خورشيد را

نمي شناسمش . آن گونه كه عابر مي گفت هزاران بار از خورشيد گرم تر و پرنور تر..... هستي بخش و عظيم

اما خورشيد تو را مي شناسم. آن روزها كه در خاك بودم گرماي حضورت بي تابم كرد. در آرزوي آن بودم كه ببينم جاذبه ي پنهاني كه قرار و آرام را از من ربوده بود.گمانم بود كه بيرون از اين ظلمت خاكي در آغوش گرماي تو مست مي شوم. پيراهن دانه بودن را دريدم . دست به نور عشقت سپردم و در آستان حضورت متولد شدم.عظمت نورت حيرانم كرد در خود پيچيدم و در گوش دل خواندم : تو كجا و خورشيد كجا؟

اشتياق براي نوازش رخسارت ديوانه ام كرده بود اما چه كنم كه «سعي من و دل باطل بود» ميان ما كهكشان ها فاصله بود.غمگين و فسرده ، تن به بار زمين دادم. دل خوش كردم به سايه سار بودن....... به باردار بودن ..... به آرامش عابران و به خنده و شيطنت هاي كودكان

به نورت و به گرمايت عادت كردم. مي دانم تو از عادت بيزاري . شايد براي همين گاهي ميهمان سفره ي ابر مي شوي.مي خواهي هميشه قصه ي عشق و جنون باشي؟

دست سرد پاييز را بر تنم كشيدي و بي بار شدم. ديگرخبري از عابران و شيطنت كودكان نبود. همه در خود خزيده بودند. حيران بودم از بازي فصل هايت كه زمستان آمد و هيچم كرد.هم سفره ي نااميدي و تنهايي شدم و دوباره بر من تابيدي و دوباره و دوباره و دوباره...........

در لحظه اكنون پروانه اي بر شانه ام آواز رهايي خواند :

بايد سوخت. براي رسيدن بايد هم نشان خورشيد بود. بايد نثار زمين كرد آن چه را كه خورشيد به رايگان مي بخشد. بايد  براي ميهماني آسمان  آتش بود.

  شايد اين جنبش تو را به سر منزل عشق برساند.

هنگام آذر است و من در پاي عابران مي شكنم براي سوختن

خورشيد !!!!!!!!!!!!!!! خورشيد!!!!!!!!!!!!!!!!!

حال تو بگو! نمي خواهي از عشق بگويي؟! از چه سبب اين چنين مي گدازي و لحظه اي آرام نمي گيري؟!

با من بگو با من بگو........

 در عشق كه مي سوزي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه 1390/09/05ساعت 8:47 توسط الی |

در میان تاریکی ندانستن وقتی میان بودن و نبودن گم  بودم

وقتی ترجمان ِوارونه ای از هستی، عشق ، آزادی ، آگاهی و شادی داشتم

وقتی به ته جاده ی دانسته های اکتسابی اجدادم رسیده بودم

تو آمدی

و جهان کوچک ام را به وسعت هستی سبز کردی

و دستان سر و یخ زده ام را به گرمای عشق راستین آشنا کردی

کیسه  واژگانم تهی است

ترجمانی از شکر حضور نمی دانم

سلیمانم! ملخ مورچه ی بی بضاعت را هم  بپذیر

چرا که با تمام  ِ بودن می گویم :

استاد روزت مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/02/12ساعت 12:27 توسط الی |


اي آن كه مرا آفريدي!

روزگاري در پرده يقين،گمانم بود،

كه تو معناي پرده نشين، واژگان هستي .

گمانم بود كه تو هماني كه مادر و پدر سر به سجودت مي آرند.

امّا عظمتت مرا به آگاهي خواند.

تو فراتر از  گماني

تو را بايد نفس كشيد

تو را بايد زندگي كرد

تو را نمي شود ميان واژه ها يافت.

حقيقت را علي گفت:

تو را جز به تو نتوان شناخت.

ديگر طلب درك تو را ندارم


مي خواهم زندگي كنم تو را
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/11/10ساعت 20:25 توسط الی |

حس میکنم زندگی را

وتجربه هایی را که بوی آگاهی می دهد.

رویا میهمان درد دانستن می شود

و من در گرمای آغوش مهر

میفهمم که چقدر بالهایم برای پرواز کوچک است.

آواز دلم گرمای همیشگی آغوش سیمرغ را می خواند

با او به بال احتیاج ندارم

اما سیمرغ یار می خواهد

سیمرغ 

سیمرغ می خواهد   

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1389/10/18ساعت 22:15 توسط الی |

يا رب صندوقچه اي مي خواهم

تا پنهان كنم

درياي عشق آتشين را.

باورم نبود .

خداي دست ساز ذهن ،حقير است

در آستان حضور تو.

واژه ها زنده شده اند

و زندگي ميكنم عشق را،يكي بودن را

در لحظه هايي كه من نيستم.

گرماي آغوشت،بوي رهايي دارد

و  بودن را به عظمت شادي ميهمان مي كند.

+ نوشته شده در جمعه 1389/09/19ساعت 13:14 توسط الی |

پندار باطلي است كه خورشيد راهنماي روندگان در روز است


و ماه راهنماي آنها در شب .


خورشيد در شب پرده نشين مي شود تا اشتياق ، سالك را مجنون گرماي حضور كند .


در حيرتم كه كريمانه نور رحمتش را امانت رخسار ماه مي كند


تا عاشق تشنه ي رخسارش ، در شب ظلماني فراق ميهمان خار بيراهه ها نشود .


استاد تو همان خورشيد تابناك آسمان حقيقتي


كه گاه معشوق افسونگر و دلربا مي شوي


و گاه عروسي پرده نشين ، پشت هفت شهر عشق


هر روز ، روز توست استاد !


چون دمي بي تو ، حيات ناممكن است .


و هر روز به يمن نگاهت مبارك مي شود


اي رحمت بي منتهاي عالم

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/12ساعت 23:32 توسط الی |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/01/26ساعت 12:44 توسط الی |

كودك كه بودم مادرم هميشه مرا از تجسم خدا منع مي كرد .

مي گفت به ذات خدا نبايد بينديشي

و اگر اين كار را بكني ديوانه مي شوي .

اما واقعيت اين بود كه من نمي توانستم

با خدايي دوست باشم كه دركش نمي كنم

خداي مهربان آرزوهاي من آغوش پرنور داشت

و ضربان قلبي كه با صداي تپيدنش

واژه واژه محبت را مي خواندم .

آغوشي كه امن ترين جاي جهان بود

و هميشه حتي اگر دختر خوبي نبودم مرا پناه مي داد.

اما هراس ديوانه شدن ،كافر شدن

هميشه خدايم را در هزار پستوي مجازي پنهان مي كرد.

آغوش امن و نجواي قلبت مرا مجنون كرده است

ديگر واهمه ندارم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/12/27ساعت 11:36 توسط الی |

همه می خواهند تو را ومرا

در حصار بهشت هایشان محصور کنند.

ترسی در نگاهشان موج می زند

ترس رها شدن از آنچه حقیقت می پنداشتند و می پندارند

راستش را بخواهی نوع آدم همیشه ترس از دست دادن دارد

از دست دادن قانون های مجازی که یا ذهن برایش رسم کرده

یا یادگار خاندان و سنت های تاریخ است .

عجبا که در نظر مردمان این دریافت های ارثی پررنگ تر و پربهاتر ازهرچیزی است

شاید از خدا هم پررنگ تر.

در حیرتم از این همه داعیه داران حقیقت

که خود را بر مرکب خدا می بینند و دیگران را بر مرکب شیطان .

افسوس از آن زمان که بر مجاز باورهایشان ،خدا می شوند

و برمسند قضاوت الهی ، تکیه می زنند

به جای خدا، تفسیرمی کنند و قضاوت می کنند و حکم می دهند .

راستش را بخواهی از این همه کثرت که بین آدم ها خط کشی می کند

بین آدم ها فاصله را معنا می کند خسته ام .

دلم اتمسفر وحدت می خواهد

اتمسفری که در آن هیچ کس گمان بهتر دانستن و بهتر بودن ندارد .

درآن جا که همه با هم اند نه دربرابرهم .

درآن جا که هیچ تفسیری از خدا نیست و او حقیقت آشکار دلهاست .

آن جایی که حباب توهمات بودن ها برداشته می شود

و من های عاریتی در اقیانوس رحمت پروردگار غسل می کنند و هیچ می شوند

و شاید هیچ حقیقی ترین واژه ی نام آدم باشد .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/12/18ساعت 14:56 توسط الی |

 سلام بر تو اي حقيقت

سلام بر تو اي آگاهي

بر عظمت بي كرانت سجده مي كنم

وقتي كه بالهاي پر مهرت را آشيان روح مي كني

خودم را و تمام نيازهايم را گم مي كنم

و صداي مهرت ؛مرا به عظمت تو، بزرگ مي كند

تا تو هستي نه من وجود دارم نه رنج هايم

فقط لذتي عجيب مرا مي خواند كه نمي شناسمش

به خطا رفتم

تو هميشه هستي 

 هستي

 هستي


+ نوشته شده در شنبه 1388/11/10ساعت 21:4 توسط الی |