تبليغاتX
تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم


تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

واگویه های من با من

يادم مي رود كه استاد هست

در برزخ هياهوي دنيا

اسارت ، پاي آزادي را مي بندد

و اضطراب، هم آغوش هواي دل مي شود

بي استاد

تونل زمان پروانه ، بي نور است

بي استاد

لبخند سحر خيز بهار، مرگبار است

چشم را به دست آرامش سكوت

مي سپارم

هوايم روشن شد

يادم آمد ، استاد هست

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 11:9 توسط الی| |

خانه ام را دوست دارم .

چهارشنبه ها که می آید

گلهای قالی قرمز زنده می شوند

و بوی طواف در مکعب قلب جاری می شود .

چه زیبا می شود لحظه ها

هنگامه ی طوفان های بی امان ساکنین دل

که مستانه در سرای بودن هیچ می شوند.

مویرگ های وجود تجربه ی حالی عجیب را

به میهمانی قلب می آورند .

واژه ندارم برای عطر آشنای دیار بی نام

که فضای سینه را پر از هیچ می کند.

عاشقم

                  بر

                           تو

                                        عاشق

نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 13:55 توسط الی| |

دو چشم سیاه تمام تاریکی های دلم را می لرزاند

تاریکی ٬غربت ٬درد ٬حسرت ٬حیرت

نمیدانم ........نمی داند

دو چشم سیاه به وسعت تمامیت نور در برابرم می خواند

واژه هایم روشن شد

نور ٬عشق ٬ آگاهی ٬آزادی ٬شادی

دل می بوید و می جوید و می خواند و می خواهد

که در سیاهی چشمانش عاشق باشد

سردی بی امان اتاق

به گرمای آتش دو چشم سیاه بی رنگ می شود.

واژه هایم را گم می کنم ٬ حتی

صدایم در سکوت محو می شود

نجوای چشمان سیاه

 قلب عاصی ام را میهمان آرامش می کند. 

هیچ جایی گرم تر از آغوش خورشید نیست

صدایی از دورها می آید

نه نه نه نه نه نه نه نه نه ............................ اشتباه کردم

صدایی نزدیک تر از من به من می آید

گوش کن

نه !

با دلت گوش کن

لا موجود الا الله

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 10:38 توسط الی| |

خط های سفید جاده را گوشه ی چشمانم قاب می کنم

تا که شاید راه را گم نکنم

دستی ناپیدا می آید و خط ها را پاک می کند

گویی نمی خواهد

گوشه ی چشمانم جز او باشد

خط سفيد

رنگ ها نشانه های نزدیک خداست

از حضور پرشور

یا بهانه های بی نور

سبز بوی زندگی دارد

وقتی که تمام واژه های زمین سبز

و آسمان آن به رنگ واژه ها  می شود

بوی وحدت را از تمام سلول های حیات می شنوم

وحدت

 نامه ی استاد که می آید قلبم بوی پروانه می گیرد

وتک واژه های آسمان دلم روحانی می شود

عقل مست می شود و شتابان به کوی دیوانگان می آید

و در میدان پاکبازی رقصان می شود

پروانه مي شوم به هواي شمع تو

من کودکی را دیده ام که بر بالای نردبام نورانی آسمان لی لی بازی می کرد

من کودکی را دیده ام که طناب های تابش را به زهره و مشتری گره زده بود

و مستانه میان تعلقات آدمیان تاب می خورد و می خندید .

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت 14:35 توسط الی| |

تیک تاک قلبم به مهر استاد می خواند

وقتی که

موج های نور مرا در آغوش می کشد

پاهایم جاذبه زمین را درک نمی کند

وچهارچوب قفس راه نفس را می بندد

سایه ای  آمد

وباطری قلبم خالی شد

عقربه ها ازهم جا ماند

عقربه کوچک

به مسلخ عقربه بزرگ رفت

وثانیه ها از قلم افتاد

حال را و تو را گم کردم

برهوت زمان مرا دزدید

صدایی از دور می آید

سکوت دستیار استاد است

ندای صلح را می خواند

ناقوس آسمان چهار بار نواخت

وعقربه ها یکی شد

حیرت میهمان دلم  می شود

از یکی صدای دوتا می آید

تیک تاک قلبم به مهر استاد می خواند

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت 11:23 توسط الی| |

قانون الفبا بر مدار واژگونی است

همچون سایه ی بی رحم یک اتفاق

که در پستوهای عالم نجوای آمدن دارد

گم شدن میان بودن و نبودن

واژه بودن شهد حضور دارد

سرباز ذهن از جنگ واژه ها خسته است

سرباز ذهن

 

دادگاه رسمی است

زمین پشت میز اعتراض

- آقای قاضی من شکایت دارم

کمرم شکست

از بار سیاهی نفرت و خون

جنگ نابرابر من های دروغین

 بودن ها ی دروغین 

آقای قاضی من شکایت دارم

از این خشم های پوشالی

از این رنگ های مجازی

جوان بودم سرسبز و زیبا و بی ادعا

پر بودم از نور و بهار

پر بودم از نغمه های سکوت

حال اما

مریض و خسته و تنهایم

موجودات بلورین تو

آنها که دیروز آدمیان بودند

 سنگ شده اند

سنگی که خود را هم می شکند 

انسان سنگ شده

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09ساعت 15:13 توسط الی| |

حاصل جمع همه ی تفریق های دلم را دوست دارم

 

درست وقتی که از تمام ضرب ها و تقسیم ها

 

و جمع های مصنوعی خسته می شوم

 

مداد تفریق می آید و هرچه دارم از قلبم منها می کند.

 

آن وقت تو می آییی و ضربان قلبم به شماره می افتد

 

گویی او هم در عطش منها شدن است.

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 10:48 توسط الی| |

این روزها عشق در ذره ذره هستی می رقصد

 

این روزها بیقرار آرامم

 

درست مثل برگ های سبز بهار

 

درست مثل آسمان آبی

 

بی بهانه می گویم

 

قسم به تمام واژه های آبی آسمان

 

احساس پرنور عشق جاری است

 

میان پرواز قاصدک

 

رقص عاشقانه برگ

 

این روزها هوا مست کرده است

 

گاه دستان پر مهرش را به موهایت می بخشد

 

همچون پدری مهربان می بوید و می بوسد

 

و گاه عربده جوی قداره کش می شود

 

و  قلب آسمان را میدرد

 

و باران و باران و باران و باران

 

و افسوس که عمر ثانیه های زیبای زمین ........

 

مهم نیست که باید رفت اما چگونه باید رفت ؟

 

با کوله بار وحشت و اضطراب کشتار وحشیانه ی

 

دیگر ساکنین زمین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مادر مهربان زمین از این فرزند خونریز بی رحم دارد

 

نا امید می شود .

 

تیغ نامهربان جلاد هم دیگر خسته است .

 

بیا تا تمام هستی را با ترنم عشق در آغوش کشیم 

 

 و خانه را  روشن کنیم 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 13:33 توسط الی| |


Design By : Night Skin